بديع الزمان فروزانفر

334

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

بنا بر اين ميل و گرايش انسان ، فرع احساس تناسب و ملايمت است و كشش و جذب از چشش و ذوق مىخيزد چنان كه آدمى از چيزى كه لذت برده و يا محلى كه در آن بكام خود رسيده باشد غالبا ياد مىكند و بدان سو نگرانست و بحسب عادت از خوردنى و پوشيدنى و نوشيدنى آن را اختيار مىكند كه لذت و خوشى آن را آزموده است و در اختيار چيزى كه نيازموده باشد تردد خاطر نشان مىدهد . نظير آن : يار آن طلبد كه ذوق يابد * زيرا طلب از مذاق خيزد ديوان ، ب 7318 ذوق جنس از جنس خود باشد يقين * ذوق جزو از كل خود باشد ببين يا مگر آن قابل جنسى بود * چون به دو پيوست جنس او شود همچو آب و نان كه جنس ما نبود * گشت جنس ما و اندر ما فزود نقش جنسيت ندارد آب و نان * ز اعتبار آخر آن را جنس دان مناط و سبب جذب را بر چهار گونه قسمت مىكند : يكى جذب جنس بجنس خود مانند انسانى به انسان ديگر و كبوترى فى المثل با كبوتر ديگر . دوم : جذب جزو بكل خود مانند اجزاء ارضى بسوى كره‌ى خاكى و نفوس جزئيه بنفس كلى . سوم : جنسيت بالقوه و آن چه قابل جنسيت است مانند نان و آب و انواع آشاميدنى و خوردنى كه بالفعل جنس انسان نيست ولى پس از هضم جزو بدن مىشود و صورت جسم انسانى به خود مىگيرد . چهارم : پندار و نمايش جنسيت كه منشا جذب دروغين و ناپايدار است كه ازين پس بيان خواهيم كرد مولانا موضوع جذب و جنسيت را در مثنوى مكرر كرده است ، براى نمونه ، جع : ج 4 ، ب 1633 ببعد .